در! با تو هستم. دیوار ! گوش کن**
هر وقت بخواهند موضوعی را با کنایه به دیگری بفهمانند . این مثل را بکار می برند.
می گویند بهلول روزی با مردی همسفر شد. او در بین راه
تمام مشخصات همسفر را پرسید . لیکن مرد مسافركه خيلي ساده لوح هم بود چیزی از بهلول سوال نکرد . بهلول
متو جه شد جلو تر جوی ابی نمایان است. پس قدمها را محکم تر برداشت و از ان مرد دور شد.
شد و بعد از نوشيدن اب و دقايقي استراحت ارجشمه دور كرديد .... اما همسفر بهلول هنكامي
به جشمه رسيد كه بهلول خيلي از او دور شده بود ......... حالا بشنويد از حال
و روز همسفر بهلول : مرد وقتي به ان جوی رسید كه ناي رفتن نداشت و از كم شانسي
الاغش هم در گل فرو رفت و ماسيد.. . او خاست از بهلول كمك بكيرد اما او خيلي
دورشده بود خاست وي را صدا بزند ولي نام بهلول را بلد نبود
.و مجبور شد مقدار زیادی از راه را
بدود تا خويش را به بهلول برساند . بهلول به گفت:
چرا از دور صدایم نکردی ؟ مرد گفت: راستش نام تو را بلد نبودم " بهلول به او گفت: خانه
خراب" من در راه همه ی چی تو را پرسیدم ولی چیزی از من نپرسیدی ؟حتي نامم را
خلاصه رفتند و الاغش را از گل دراوردند. و جند ساعتي را رفتند تا به کاروانسرایی رسیدند
و وقتی که حسابي استراحت كردند و ..... بهلول از همسفر خود حلاليت خاست و به او كفت:
خب دوست خوبم وقت جدايي و خداحافظي ولي ان مرد اه سردي كشيد و به بهلول كفت : اي
همسفر خوب من : اين حرفا را نزن و
رو کرد به بهلول و گفت : ای بهلول تو مرد دانا و بزرگی هستی .می
خواهم تمام عمر بندگی تورا بکنم. اما بهلول قبول نمي كرد؟؟؟ خلاصه از او اصرار بود از از بهلول انكار
تا اينكه دل بهلول به رحم امد به ان مرد كفت : به يك شرط قبول مي كنم ! :
مرد گفت : چه شرطی؟ هرجه باشد از جان و دل قبول مي كنم "؟ بهلول عرض کرد هرچه من
کردم تو همان کن.مرد به بهلول قول شرف داد كه به حرفا و نصيحتهاي مريدش كوش
دهد.....بعد از اين حرفا " انها راهي شدند و رفتند و رفتند تا به دهي رسيدند
. مرد در راه چاقویی به بهلول
نشان داد بهلول گفت: این چاقو را به هرکسی نشان نده؟ خلاصه انها به دهي رفتند و در
مجلسي شركت نمودند .
بهلول همان ابتدا کنار در نشست اما ان مرد در صدر مجلس نشست و وقتی اشخاص بزرگ
می امدند و می نشستند .کم کم او را پایین تر می بردند تا به گوشه در رسيد.
این یکی از پند های بهلول بود که مرد به ان عمل نکرده بود.
وقتی صفره را پهن کردند صاحب خانه هندوانه ای اورد اما چاقویی نداشت.و قبل از انکه
بخواهد کاری کند.
ان مرد پیش از همه دست در جیب برد و چاقویی در اورد و به انها داد. هندوانه را شکستند .
اما صاحبخانه که دید چاقو چقدر قیمتی است گفت:
این چاقو مال من است. تو انرا از کجا اورده ای ؟ مرد بیچاره چند بار قسم خورد
اما فایده ای نکرد.خلاصه کار به جایی رسید که خواستند او را به زندان ببرند.
بهلول را هم قسم داده بودند مرد را راهنمایی نکند. به مرد هم دو روز مهلت دادند تا
بیگناهی خود را ثابت کند.او روی به بیابان کرد و به حصاری رسید.بهلول انطرف حصار
رفت و برای اینکه قسمش نشکند گفت:
ای در؟! با تو هستم " دیوار؟! گوش بگیر . فردا وقتی تو را خواستند بگو:
اهاي مردم كوش كنيد ؟ سالها دور" صبح وقتی از خواب بیدار شدم بابام را مرده يافتم ! و
وقتي لحاف از روي او كنار زدم این چاقو را روی شکمش دیدم که او را سر بریده بودند و
چاقو جامانده بود. مرد نیز انچنان کرد و مردم و داروغه وقتي سخنان حسن انكيز مرد را
شنيدند به ىسيسه صا حبخانه دروغگوواقف شده و او را به زندان انداختند.
و بهلول با این کار جان ان مرد را نجات داد.
بركرفته از كتاب 0 تمثيل و مثل اثر استاد وكيليان
.......................................................................................................................................
من هنوز زنده ام و چون مي دانم كه كسي هست
كه به زنده بودنم مشتاق است ، زنده خواهم ماند.
من دستانم را به علف هاي سست و بي ريشه ي
ديواره ي مرگ مي آويزم و با دو گام صعود و
ده گام سقوط هنوز به فتح قله ي زندگي
اميدوارم.....

