تبليغاتX
||||||||| پس از باران ||||||||||

 در! با تو هستم. دیوار ! گوش کن**

 

هر وقت بخواهند موضوعی را با کنایه به دیگری بفهمانند . این مثل را بکار می برند.

 

می گویند بهلول  روزی با مردی همسفر شد.  او در بین راه

 

تمام مشخصات همسفر را  پرسید . لیکن مرد مسافركه  خيلي ساده لوح  هم بود چیزی از بهلول سوال نکرد . بهلول

 

متو جه شد جلو تر جوی ابی نمایان است. پس قدمها را محکم تر برداشت و از ان مرد دور شد.

 شد و بعد از نوشيدن اب و دقايقي استراحت ارجشمه دور كرديد .... اما همسفر بهلول هنكامي

 

به جشمه رسيد كه بهلول خيلي از او دور شده بود ......... حالا بشنويد از حال

 

و روز همسفر بهلول : مرد وقتي  به ان جوی رسید كه ناي رفتن نداشت و از كم شانسي  

 

الاغش هم  در گل فرو رفت و ماسيد.. . او خاست از بهلول كمك بكيرد اما او خيلي

 

دورشده بود  خاست وي را صدا بزند ولي  نام بهلول را بلد نبود

 

.و مجبور شد مقدار زیادی از راه را

 

بدود تا  خويش را به بهلول برساند . بهلول به گفت:

 

چرا از دور صدایم نکردی ؟ مرد گفت: راستش نام تو را بلد نبودم " بهلول به او  گفت: خانه

 

خراب" من در راه همه ی چی تو را پرسیدم ولی چیزی از من نپرسیدی ؟حتي نامم را

 

خلاصه رفتند و الاغش را از گل دراوردند.  و جند ساعتي را رفتند تا به  کاروانسرایی رسیدند

 

و وقتی که حسابي استراحت كردند و ..... بهلول از  همسفر خود حلاليت خاست و به او كفت:

 

خب دوست خوبم وقت جدايي و خداحافظي ولي ان مرد اه سردي كشيد و به بهلول كفت : اي

 

همسفر خوب من : اين حرفا را نزن و

 

رو کرد به بهلول و گفت : ای بهلول تو مرد دانا و بزرگی هستی .می

 

خواهم تمام عمر بندگی تورا بکنم. اما بهلول قبول  نمي كرد؟؟؟ خلاصه  از او اصرار بود از از بهلول انكار

 

تا اينكه دل بهلول به رحم امد به ان مرد كفت :  به يك  شرط  قبول   مي كنم ! :

 

مرد گفت : چه شرطی؟ هرجه باشد از جان و دل قبول مي كنم "؟ بهلول عرض کرد هرچه من

 

کردم تو همان کن.مرد به بهلول قول شرف داد كه به حرفا و نصيحتهاي مريدش كوش

 

دهد.....بعد از اين حرفا " انها راهي شدند  و رفتند و رفتند  تا به دهي  رسيدند

 

. مرد در راه چاقویی به بهلول

 

نشان داد بهلول گفت: این چاقو را به هرکسی نشان نده؟ خلاصه انها به دهي  رفتند و در

 

مجلسي شركت نمودند .

 

بهلول همان ابتدا کنار در نشست اما ان مرد در صدر مجلس نشست و وقتی اشخاص بزرگ

 

می امدند و می نشستند .کم کم او را پایین تر می بردند  تا به گوشه در رسيد.

 

این یکی از پند های بهلول بود که مرد به ان عمل نکرده بود.

 

وقتی صفره را پهن کردند صاحب خانه هندوانه ای اورد اما چاقویی نداشت.و قبل از انکه

 

بخواهد کاری کند.

ان مرد پیش از همه دست در جیب برد و چاقویی در اورد و به انها داد. هندوانه را شکستند .

 

اما صاحبخانه که دید چاقو چقدر قیمتی است گفت:

 

این چاقو مال من است. تو انرا از کجا اورده ای ؟ مرد بیچاره چند بار قسم خورد

 

اما فایده ای نکرد.خلاصه کار به جایی رسید که خواستند او را به زندان ببرند.

 

بهلول را هم قسم داده  بودند مرد را راهنمایی نکند. به مرد هم دو روز مهلت دادند تا

 

بیگناهی خود را ثابت کند.او روی به  بیابان کرد و به حصاری رسید.بهلول انطرف حصار

 

رفت و برای اینکه قسمش نشکند گفت:

 

ای در؟! با تو هستم " دیوار؟! گوش بگیر . فردا وقتی تو را خواستند بگو:

 

 اهاي مردم كوش كنيد ؟     سالها  دور" صبح وقتی از خواب بیدار شدم بابام را مرده يافتم ! و

 

وقتي لحاف از روي او كنار زدم  این چاقو را روی شکمش دیدم که او را سر بریده بودند  و

 

چاقو جامانده بود. مرد نیز انچنان کرد و مردم و داروغه وقتي سخنان حسن انكيز مرد را

 

شنيدند به ىسيسه  صا حبخانه دروغگوواقف شده و او  را به زندان انداختند.

 

و بهلول با این کار جان ان مرد را نجات داد.

 

 

بركرفته از كتاب 0 تمثيل و مثل اثر استاد وكيليان

 

 

.......................................................................................................................................

 

 

من هنوز زنده ام و چون مي دانم كه كسي هست


كه به زنده بودنم مشتاق است ، زنده خواهم ماند.


من دستانم را به علف هاي سست و بي ريشه ي


ديواره ي مرگ مي آويزم و با دو گام صعود و


ده گام سقوط هنوز به فتح قله ي زندگي


اميدوارم.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط امین در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 23:49 |

 ""می خواستند شتر را نعل کنند " قوباغه پایش را بلند کرد

 این مثل را وقتی گویند که به شخص دانا و کاردانی بخواهند کاری محول کنند

"راضی نمی شود .در این گیرو دار " دیگری از راه می رسد و بدون

مقدمه خودش را پیش می اندازد .در صورتی که لیاقت ندارد.

قورباغه ای از راهی می گذشت .دید عده ای دور حیوانی جمع شده اند . رفت جلو ببیند چه خبر است.

او دید شتری را گرفته اند و می خواهند پایش را نعل کنند "اما شتر نمی گذارد .

قورباغه پرسید : با این شتر چکار دارید ؟گفتند میخواهیم پاهایش را

نعل کنیم" اما نمی گذارد.

قورباغه بی مقدمه گفت:

اینکه کاری ندارد بیایید پاهای منو نعل کنید تا شتر ببیند و یاد بگیرد.

مردم گفتند : ای قورباغه پر رو" از اینجا دور شو " پاهای تو طاقت نعل ندارد.

قورباغه گفت :

این دیگه به شما ربطی نداره.

تميثل و مثل (احمد وکیلیان)

.......................................................................................................

 

در رگ خاموششان آهسته مي جوشد


خون يادي دور


زندگي سر ميكشد چون لاله اي وحشي

 
از شكاف گور


از زمين دست نسيمي سرد


برگهاي خشك را با خشم مي روبد


آه ... بر ديوار سخت سينه ام گويي


نا شناسي مشت ميكوبد


بازكن در ... اوست


باز كن در ...اوست


من به خود آهسته ميگويم


باز هم رويا

""""""""""""""""""""""""""""""""""""

یاد یار*


هر زمان كه از جور ِ روزگار


و رسوايي ِ ميان ِ مردمان


در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،


و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،


و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،


و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،


كه دلش از من اميدوارتر


و قامتش موزون تر


و دوستانش بيشتر است.


و اي كاش هنر ِ اين يك


و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،


و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم


كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام


كمترين خرسندي احساس نمي كنم.


اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم


از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،


و آنگاه روح ِ من


همچون چكاوك ِ سحر خيز


بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته


و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند


و با ياد ِ عشق ِ تو


چنان دولتي به من دست مي دهد


كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد


و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 0:33 |

***از ماست که بر ماست ***

 

هرگاه بخواهند بگویند : بدی از ماست و اگه خودمون خوب باشیم کسی به

ما ظلم نمی کند "

این مثل را بکار می برند.

می گویند :  پدر و مادر بخت و نصر در شیرخوارگی مردند و مردم بخت و

نصر را که بچه ای بود قوی هیکل 

 و بدشکل  و بد هیبت  بطوری که از او واهمه داشتند " بردند و در بیابان

گذاشتند .

ماده سگی هر روز سه وعده نزد ان بچه میرفت و به او شیر می داد .

تا اینکه بخت و نصر به سن بلوغ رسید و جوانی قوی هیکل شد .

اسبی پیدا کرد و شمشیری و کلاه خودی به سر گذاشت و سوار بر اسب

 شد و راهی  این دیار و ان دیار

شد .عده ای هم از ترس همراه بخت نصر راه افتادند .

بخت و نصر به هر ابادی و شهری می رسید مردم را می کشت  و ان ابادی

 را خراب می کرد و از مردم

سوال می کرد :

من ظالم هستم  یا خدا ؟

مردم هم نمی دانستند چه جوابی بدهند .

تا اینکه گویند: به شوشتر رسید و این سوال را از مردم انجا پرسید ؟:

مردم گفتند: خدا ظالم نیست و تقصیر تو هم نیست.

بلکه ازماست که بر ماست ؟

یعنی اگه خودمون خوب بودیم خداوند تورا بر ما مسلط نمی کرد.

(تمثیل و مثل اثر اقای وکیلیان)

 

....................................................................................

 

مي دوني فاصله بين انگشتات بخاطر چيه؟ براي اينکه يه نفر ديگه با انگشتاش اين جاي خالي رو پر کنه.

 پس به دنبال دستي باش که تا ابد بتونه دستت رو بگيره  

………………………………………………………………………………

 

عشق مثل يه كنجشك مي‌مونه، اگه محكم بگيريش مي‌ميره، اگه شل بگيريش مي‌پره، پس سعي كن

يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات خوابش ببره

 

……………………………………………………………………………......

 

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما

اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

وقتی به دنیا آمدی همه می خندیدن و تو گریه می کردی سعی کن طوری زندگی کنی که وقتی از دنیا

رفتی همه گریه کنن و تو بخندی...

 

……………………………………………………………………………………..

كاش مي شد كه بمانيم


و بسازيم خانه اي با گل دل


كشور عشق كجاست؟


صحبت از رفتن و بيزاري نيست پاي رفتن لنگ است

 

………………………………………………………………………...........

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا

زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق

 نيست چرا عاشقيم

 

…………………………………………………………………………………….

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر

گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از

پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش

گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ،

 پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ...........................................................................................

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال

 ميشه. پر ميشه از كلمه هاي (( از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم

 يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم

 ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي دگر

هرگز نباشد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط امین در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 23:21 |

 

سلام




مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

....

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

....

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم من در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها

 

....................................................................................

 

***واقعيت تلخ***

روزگاري حاكمي چهار همسر داشت.

همسر اول:

 

او شریکی وفادار و صادق بود و سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت .

  و از صمیم قلب حاکم را دوست داشت . ليكن پادشاه كمتر متوجه اين موضوع مي شد.

همسر دوم:

:

او فردي  قابل اعتماد "مهربان" صبور و... بود. هرگاه حاكم با مشكلي مواجه ميشد فقط به او اعتماد  داشت و مشورت مي كرد.وي  نيز در اين مورد به حاكم كمك مي نمود.

همسر سوم :

 

حاکم او را بسیار دوست داشت  واز داشتن وي هميشه نزد پادشاه همسايه  " فخر فروشی" می كرد . اما به همان اندازه نيزاز او  مي ترسيد كه  روزي وي را ترك كرده نزد ديگري رود.

 

همسر چهارم:

 

حاکم "عاشق "و شیفته "او بودو با ظرافت و دقت خاصی با وي رفتار می کرد و با جامه های گران قیمت وفاخر می اراست و از بهترین ها هدیه می کرد.

 

 

بیماری حاکم:

 

او روزی احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد و

به همسران و  زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود مي گفت:

 

همسر دارم! اما الان که در حال مرگم تنها مانده ام ؟.  با اينكه چهار

بنا بر این ابتدا به نزد همسر چهارمش رفت و به او گفت:

 

من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام  و تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام  و بیشترین توجه من به تو بوده است.

اکنون در حال مرگم!! ایا با من همراه میشوی؟

 

او جواب داد:  به هیچ وجه؟!!

جوابش همچون کاردی درقلب حاكم فرو رفت و در حاليكه با خود چيزهايي مي گفت دور شد.

 

حاکم كه غم و اندوه فراوان وجودش را گرفته بود  نزد همسر سومش رفت و به او گفت :

 

 من در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیدم و... اما حالا در حال مرگ هستم ايا تو با من همراه ميشوي ؟

او جواب داد :

نه .نه. زندگي خيلي خوب و  شيرين است.من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد و...كه با اين گفتار قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.

 

حاكم نا اميد و درمانده بسوي همسر دومش رفت.

او را در قصر پيدا كرد و با قلب و روح شكسته به گفت:

يادته من همواره نزد تو می امدم و تو همیشه کنارم بودیو...؟ بي پرده مي گويم : من همكنون در حال مرگم ايا تو تو اين سفر مرا همراهي مي كني؟

 

او نگاه معنی داری به حاکم کرد و گفت:

متاسفم؟ در این مورد نمی توانم به تو کمک کنم. حد اكثر كاري كه ميتوانم برايت انجام دهم  اینست که تا سر مزار همراهيت نمايم.

جواب وي نيز همچون تير زهراگيني بود كه دل حاكم را اتش زد.

حاكم در افكار پريشان خود غوطه ور بود كه :

 

 

ناگهان صدایی بگوشش رسید؟؟

من با تو خواهم امد "همراهت" هستم با تو می ایم فرقی نمی کند به کجا میروی ؟

 حا كم نگاهي پشت سرش انداخت . اری او همسر اولش بود که بعلت عدم توجه پادشاه دچار سوئ تغذيه بسيار ضعيف و نحيف شده بود . حاكم با اندوهي فراوان گفت:

 

ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.

 

نتیجه :

 

در حقیقت همه ی ما در زندگی  4 همسرداریم .

(همسرچهارم ) سازمان ماست" اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم .و به او  پرداخته ايم. هنگام" ترك ان " سازمان (محل خدمت) مارا تنها مي گذارد.

 

  ( همسر سوم ) موفقيت ماست" که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد

همسر دوم) همکاران هستند . فرقي نمي كند چقدر با هم بوده ايم . )

بیشترین کاری که می توانند انجام دهند اینست که تا محل بعدی همراهی کنند

(همسر اول)  عملكرد ماست. كه اغلب به علت ثروت"قدرت"خوشي دنيا" از ان غفلت مي نماييم.در صورتي كه در هر زمان و مكان همراه ماست.

 

منبع : غروب تنهایی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 23:32 |


Powered By
BLOGFA.COM